خرید بک لینک
نمیدونستم زندگی برام چه خوابی دیده ؟گذشت بالغ بر سه ماه از رفتنم به عرصه جدیدی از زندگی ..شوم ترین روزهای جوانی را شروع کردم . هرچند رها شدم اما تمام نهاین پا و اون پا میزنم .. خستگی کنون معنا نگرفته .. تخمداری یا نداری ملاک نیست . دنیا را باید خود ساخت خود دید و خود فتح کرد ..خودت رویایت را بساز ! نه پابند دیگران باش !هر آنچه که خواسته ام خسته ام کرده ولی از پا در نیاورده مرا !+ نوشته شده توسط آمپاس قرار گرفته در یکشنبه پنجم آذر ۱۳۹۶ و ساعت 16:28 |

برچسب: نویسنده: کیانوش پورحسین تاريخ: جمعه 20 بهمن 1396 ساعت: 21:40

چه بهتر که دلتنگی به سرت زند و تورا روانه وبلاگ قدیمت کند !بوی دلتنگی آدم را مجاب میکند .. دیوانه بازی هم عالمی دارد . حقا دلم برایت تنگ میشود . رویم نمیشود به سراغت بیایم .. حس میکنم وقتی میخواهم بنویسم بگویی بوی بیمعرفتی میدهی .. مرفه بی عار و درد شدی .. دیگر آن سابق نیستی این نالایق شدی .. نه به کائنات قسم من همان سبک دل بی پر و بالم که سراغت را از تاریکی سایه رویاهایم میگیرم.در سیاهچاله میگردم پی لحظه راحتی و از زندگی مرا همین بس !هرچه داریم را بونتی آن و این باید بدانیم و تو سری بخوریم . نمیدانم چرا زندگیم باید همیشه بوی نم و نا دهد.بوی رقت انگیز واصل بود به اموال و املاک دیگری ..  چیزی که آن نانجیبان جلویت می اندازند به سر قد اضافی غذایی پس خورده پس از سیر شدن است .. زیاد اعتنایی ندارد.رفتیم به میلیتاری سرویس باکلی مشقت و این و آن و صحبت مارا میخواستند شوت کنند اینور و آنور .. تنهایی با اتکا به باور قلبی مچ سنگ دل  و نجسشان را خواباندم. خودم کردم . هرچند میدانم پس از این کرنش دست نجسشان را برای ضربه به صورتم بالا می آورند. برای حرکت بعدیشان خودم را آماده میکنم که باز هم مچشان را بخوابانم.در دنیای من فعلا ساعت . ساعت بی پولی است و بی کاری . به این در و آن در میزنم که بتوانم وامی تهیه کنم بلکه زندگی را تکانه ای بدم.  از بدترین چیزهایی که زندگی داغانم میکند این ا

برچسب: نویسنده: کیانوش پورحسین تاريخ: جمعه 20 بهمن 1396 ساعت: 21:40

سالهاست تشنه احترامم .. نه از سر محبت .. احترام بعنوان جایگاه. برایش زحمت کشیدم . ناخوابی کشیدم استرس کشیدم .. مرارت و رنج و غصه را تحمل کردم. شاید کم بوده . ما نسلی هستیم که خونمان را باید در ماهیتابه بجوشانن تا کمی عصاره خوشی قاطی اش کنن. رضایتشان جور دیگری جلب نمیشود. پدرمان را باید سگ کنند. عادت نداشتم عین بچه مردم ماشین مولتی میلیونی زیر پا داشته باشیم . ما نسلمان بو گندوس .نسلمان بوی تهفن از درون داشته هایش میدهد. برای تک تک فرصت های زندگی اش باید بها دهد. فرصت نه موهبت ! برای فرصت کوچک زندگی باید خون دل بخوریم.خسته نیستم ابدا .. نه پایان هم بنا به عادت دیرینه ام که سختی است به این آسانی نمیرسم. اما علایقم بوی کهنگی میدهت همیشه .. همیشه عالم.بوی کهنگی خودم هم میگیرم. یک زمانی فک میکردم باید جوان ماشین سوار شود. چرا تو سرمای زمستان باد به پک و پوزت بخورد تو را مثل لبو خورشتی کند ؟جوانی هم شمع ره کردیم و هیچی نشدیم .. لبو خورشتی کاش عقده هایش را داخل جیب نگه میداشت برای یه عالم.+ نوشته شده توسط آمپاس قرار گرفته در چهارشنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۶ و ساعت 20:14 |

برچسب: نویسنده: کیانوش پورحسین تاريخ: جمعه 20 بهمن 1396 ساعت: 21:40

صفحه بندی